اینک ای یاران و همراهان، بشنوید حدیث اندوه مرا…
روزگاری چند بگذشت و سرانجام آن روزی که فلک از گردش بازماند و زمین نفس در سینه حبس کرد، فرا رسید. همان روز که فرشتگان دست از نوا کشیدند و جامههای ماتم بر تن کردند، که مگر توان گریختن از حکم ازلی باشد؟ ننهم، آن عزیزتر از جان، آن روشنیبخش خانه و دل، پس از روزگاری سخت و رنجور، این *دنیای دون را وانهاد و به دیاری دیگر شتافت.و من، تنها و بیکس، در میانه این جهان، ایستادهام. شاید عجیب نماید که اندوه بر دلم سنگینی نمیکند؛ نه بدان سبب که فقدان
برچسب:
نویسنده: بهنام جلالی
تاريخ: جمعه
3 مهر
1405 ساعت: 12:55